|
|
|
|
|
با سلام خدمت دوستان عزیزی که بنده نوازی کرده برایم نظر دادند از روزگاران گذشته کسانی که سرنوشت این ملت در دست با کفایت یا بی کفایت آنها بوده است با نو آوری و مدرنیته مشکل داشتن اعم از وسایل ارتباطی و یاغذا و میوه گرفته و یا در ارتباط با سایر ادیان و ملل مثال از چیزهای میزنم که درشهر خودم دیده ام ویا شنیده ام می آورم می گویند پسر جوانی بوده از اعیان اشراف روزی گوجه فرنگی که تازه در ایران کشت می شده ودر شهر ما به آن بادنجان ارمنی می گفتند می خورده پدرش اورا می بیند می گوید عرق خوردی چیزی نگفتم قمار کردی چیزی نگفتم جنده به خانه ام آودی چیزی نگفتم امٌا حالا دیگر این بادنجان ارمنی را نمی توانم تحمل کنم ویا روحش شاد یک ایت الله داشتیم که خیلی مورد وثوق اهل شهر بودند تلویزیون تازه مد شده بود وتک توتکی از اها لی انرا خریده بودند به برنامه هایش نگاه می کردن ایشان که به بالای منبر می رفت انتقاد می کرد که اگر یک ماهی تابه خریده بودید بهتر بود این وسیله عنقریبا دین وایمان شما را خواهد گرفت و مرحوم پدرم نقل می کرد در زمان اوایل حکومت رضا شاه مدرسه با شیوه جدید در شهر ما باز شده بود روزی به خانه یکی از پسر عمو ها رفته بودم دیدم که خیلی خوش خط و روان می نویسد من هم که حدود پنج سال بود به مکتب میرفتم دیدم به اندازه او چیزی بلد نیستم و از فردای همان روز بنای مخالفت با مکتب رفتن را گذاشتم بلاخره با رضایت پدرم به مدرسه رفتم ولی امان از روزهای بعد از آن هر که از آخوند و شیخ مسلک جماعت به پدرم می رسید می گفت سید تو هم که پسر ت را فرستادی به مدرسه ای که کافر تربیت می کند ویا مسئله ویدیو سی دی و ماهواره که خود شاهد آن بودید و اما اکنون که دست تطاولشان برسر اینترنت سایه افکنده هر سایت و هر وبلاکی را که داری محتوا ویا احیانا به نظر آنها روشنفکرانه است فیلتر وتخته میکنند غافل از آنکه هر کس که با این رسانه مختصر آشنایی دارد با اندکی گشت وگزار با پیدا کردن یک فلتر شکن به جاهای مورد علاقه اش سرک می کشد همچنین هزینه نرم افزار فیلتر بر بیت المال می ماند در پایان خاطر ه ای جالبی از یک دکتر نقل میکنم که همسایه ما بود این یکی از افرادی بود که پدرش درقدیم حکیم باشی شهر بود ایشان را فرستاده بود در مدرسه حکیم باشی تبریز درس خوانده بود به اصطلاح دکتر شده بود زمانی هم ریس بهداری شهر بود و ایشان نیز پسرش را به دانشگاه فرستاده او هم دکترای داروسازی گرفته در شهر داروخانه زده بودبعضی از روزها میدیدیم این اقا دستش را روبرویش گرفته می رود به طرف خانه اش هر کسی که نزدیک می شدیا می خواست با ایشان دست بدهد می گفت دستهایم نجس بروید تا برم بشویم می پرسیدند چرا می گفت آخه امروز وزیتور ارمنی به داروخانه پسرم آمده بود من با انها دست دادم؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:53 توسط هاشمی
|
|
||
website hosting count:
line or your