|
|
|
|
|
با اینکه حوصله نوشتن واین حرفها را نداشتم با خواندن تعدادی از وبلاگها و روزنامه های اینترنتی بر آن شدم که بنویسم هرچه باداباد در ضمن هرچه در اینجا می نویسم از سر صدق است اول نقیبی میزنم به دوران قبل از انقلاب در زمانی که تعداد زیادی از علما وروشنفکران ایران در تبعید وتعدادی زیادی از انقلابیون روحانی وروشنفکران ایرانی در زندان رژیم پهلوی گرفتار بودند بنده نوجوانی بیش نبودم در همان موقع در شهر ما حسینیه ای بود به نام حسینیه جوانان ازآن دسته جوانان شهرما که از خانواده های مذهبی و روشنفکر شهر بودند در روزهای جمعه در حسینیه دور هم جمع می شدند از دانشجویان انقلابی دانشگاه تبریز گاهی اوقات برای سخنرانی می آمدند افرادی مانند مرحوم عبدالرحمان دادمان یا شهید ابوالحسن ال اسحاق در همان زمانها ایت الله سید علی محمد دست غیب شیرازی در اهر در تبعید به سر می بردند به حضور ایشان می رسیدیم تمام انتقادی که به رژیم وارد می کردند وجود تعدادی زندانی سیاسی و فعقر و فحشا در ان روزگار بود حال ما که سخرانی های اتشین را می شنیدیم و یا کتابهای از دکتر علی شریعتی و شهید مطهری را می خواندیم ویا به ما می گفتند چطور شهید ایت الله سعیدی و حنیف نژادو نظایر آنرا رژیم با شکنجه های طاقت فرسا به شهادت رسانده در پایان سخنران برای آزادی زندانیان سیاسی دعا می کرد همچنین آرزوی روزی را می کرد که در ایرا ن زندانی سیاسی وجود نداشته باشد ویا در زمان انقلاب روزهایی که ایت الله طالقانی و یا ایت الله منتظری به همراه تعداد زیادی از زندانیان سیاسی در اثر مجاهدت مردم ایران زمین از زندان آزاد شدند چنان شور و شعف وجودمان را فرا گرفته بود که سر از پا نمی شناختیم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید بسیاری از جوانان انقلابی با گرایش های فکری مختلف برای سازندگی کشور تلاش می کردند فساد و فحشا واختلاص و رشوه از بین رفته بود زندان اوین را صدا و سیما نشان می داد که چطور در آن زندانیان سیاسی را شکنجه می کردند امران و عاملان آن محاکمه و اعدام می شدند و تاکید می کردند که ازاین پس زندان اوین را باید به مرکز فرهنگی ویا موزه تبدیل کنیم ولی دیری نپائید که شیطان در قلب مومنان و انقلابیون رخنه کرد و آنها را برای سهم خواهی و خود بزرگ بینی تحریک کرد و فاصله ای بین مردم آنها مشهود بود مردانی که روزی بزرگترین آرزویشان شهادت بود برای خود ما مور محافظ داشتند و برای خود گروه و هواداری دست پا کرده بودند در این میان بسیاری از جوانان ونوجوانان انقلابی در میان تور زیاده خواهی و ریاست طلبی آنها گرفتار شده بودند بسیار کسانی که انقلابی نبودند و مترصد فرصتی بودند که خود را به جریانی چسباننده تا انتقام خودرا از انقلابیون بگیرند وه چه مفت این مجال را بدست آوردند حال همبندان سابق یکی قاضی شده بود یکی محکوم و آن دیگری زندانبان ودیگر . آهسته اهسته شعار هایی ازادی خواهی از زهن ها پاک می شد . حمله عراق به کشور مان اوضاع را بشدت نظامی کرده بود کسی را یارای مخالفت نبود و بسیاری از جوانان انقلابی در این جنگ به شهادت رسیدند پس از جنگ کسانی که مانده بودند هنوز به اهداف اولیه پای بند بودند انتقاد های خود را بر وضع موجود بیان کردند ولی افسوس که بعضی ها مقام پرست شده و دین ایمان را به صندلی صدارت و ریاست فروخته بودند بعضی ها عافیت طلب پس جزای آنهای که خواستار آزادی بیان و قلم بودند شد زندان با عناوین اشوبگر ستیزه جو اجنبی پرست ویا عامل بیگانه بودند که همگی دروغ بود تنها شیطان نفس بود که جایی ایمان را گرفته و حکم صادر می کرد ولی حالا تمام پرده ها به کنار رفته معامانی که روزگاری بچه ها و دانش اموزن را برای انقلاب کردن و جبهه رفتن تشویق می کردند وخود پا به پای آنها در تظاهرات و جبهه ها حاضر می شدند حالا برای داشتن یک زندگی آبرومندانه دست به دامان مجلس یانی شده اند که خود روزگاری دانش اموز بودند ویا مادرانی که خواهان رفع مظالمی هستند که درحق آنها روا داشته می شود آیا از رسانه های حکومتی تا به حال کسی پیدا شده است که از خدمت مراجع عظام غیر حکومتی سوال کند در مورد خواسته های این خواهران و مادران مثلا بپرسد چه موقعی می توان در یک کشور حدود و قصاص اسلامی را اجرا کرد آیا بعد از بیست هفت سال تمام قوانین اسلامی همانطوری که در هنگام حکومت آقا امیر المومنین اجرا می شد اجرا می شود خلاصه کلام اینکه ایا بدرستی آقایان باور دارند که روز عقاب و حسابی است و در آنروز چطوری حاضر خواهند شد رو سفید ویا روسیاه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:19 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
مولا نا در مثنوی خود داستانی نقل کرده که بسیار شیرین است ومانند احوال این دور زمانه می باشد حکایت آن شخص که از ترس خویشتن را در خانهً انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت ؛ خداوند خانه پرسید که خیر است چه واقعه است ، گفت بیرون خر می گیرند بسخره ، گفت مبارک خر می گیرند تو خر نیستی چرا می ترسی ؛ گفت سخت بجدَ میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم که مرا خر گیرند ، ان یکی در خانه در می گریخت زرد رو ولب کبود رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خر هست که همی لرزد ترا چون پیردست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی گفت بهر سخره شاه حرون خر همی گیرند امروز از برون گفت می گیرند کو خر جان عم چون نه خر رو ترا زین چیست غم گفت بس جدَند وگرم اندرگرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت بهر خر گیری برآوردند دست جدَ جد تمییز هم برخاستست چونک بی تمییز یانمان سرورند صاحب خر را بجای خر برند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نه ای عیسی دوران مترس چرخ چارم هم زنور تو پرست حاش لله که مقامت آخور ست تو زچرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخوری میر آخور دیگر وخر دیگر ست نه هر آنک اندر آخور شد خرست چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست یا از آن مرغان که گل چین می کنند بیضها زرَین و سیمین می کنند نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست هریکی از حال دیگر بی خبر ملک با پهنا و بی پایان و سر این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصه فراخ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:48 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
در مثنوی مولانا می گوید روزی پیر مردی با دست لرزان وپشت خمیده به مغازه زرگری رفت از اوتقاضای ترازویی برای وزن کردن طلا خواست مرد زرگر گفت جارو نداریم گفت ترازو میخواهم زرگر گفت قلبیر نداریم پیر مرد گفت چرا خودت را به کری زده ای من ترازو می خواهم زرگر گفت کر نیستم لیک تو با این دست لرزان هنگام وزن کردن زر هایت برزمین خواهد ریخت آنوقت جارو می خواهی که آنها را جمع کنی دیگر بار قلبیر لازم می شود که انرا از خاک وخاشاک تمیز کنی پس بنده به علت نداشتن جارو و قلبیر در مغازه از اجابت تقاضایی شما معذورم حال این قصه را گفتم تا مقدمه باشد براینکه اینروزها پرونده حساس انرژی هستی ما دارد به جا های باریک می کشد همه کسانی که دستی بر آتش دارند رجز انالحق می خوانند بدون اینکه بر سر انجام کار خود فکری بکنند ایا در کشوری که ریس جمهور آن در رسانه ملی بیان می کند که یک دختر دبیرستانی توانسته در اشپزخانه شان با وسایل اندک به انرژی هسته ای دست پیدا کرده دیگر چه حاجتی به این است که به دنبال آژانس و این حرفها باشیم بهتر این است آژانس و سایت نطنز و سانترفیوژ و رها کرده در یک برنامه آشپزی تلویزیونی نحوه تهیه اورانیوم و انرژی هسته ای توسط این دختر خانوم به عموم ملت آموزش داده شود تا از برکت این کار تمام بینده گان به آرزوی هسته ای خود برسند همچنین سر سفره عید به همدیگر از آن انرژی تعارف کنند وسالی پر از انرژِی آغاز کنند ثانیا با تعطیل کردن تمام کارهای زیر زمینی و سایتی این حرف ها این شورای امنیت و امریکای جنایتکار دست از سر ما فقیر بیچاره ها بردارد در ضمن مزیت دیگر که دارد تمام حوانان بی کار وعلاف با تولید وصدور ان به جاهایی که لازم دارند به نان ونوایی برسند مشکل اشتغال زایی و این حرف ها به یک شبه حل گردد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:51 توسط هاشمی
|
|
||
website hosting count:
line or your