تبليغاتX
سرد ناله
سردناله

ما ایرانی ها عجیب موجوداتی هستیم همه می دانیم که انسان موجودی است که آزاد افریده شده است و باید ازاد زندگی کند در ضمیر همه ما این سخن نهاده شده است وقتی دا نشجو و یا نویسنده و یا در وادی سیاست گام می نهیم و یا در محفل جوا نان بر بالای منبر می رویم همیشه دم از آزادی بیان و اندیشه و افکار می زنیم واگر احیا نا در ماه محرم بر بالای منبر رفته باشیم سخن مولایمان آقا امام حسین را همواره تکرار میکنیم که اگر دین ندارید لااقل آزاده مرد باشید و اگر در این میان حکومت وقت از سخنمان خوشش نیایید وما را  راهی زندان و مستحق داغ و درفش بداند آن موقع است که دم از حقوق بشر و پایمال شدن حقوق شهروندی و انسانی می زنیم و اگر  مردمی پیدا شدند و با حمایت خود ما را از آنجا و از دست ظالمان رهاندند و بعدا با توجه به  حسن ظن شان ما را  رهبر و یا ریس جمهور و یا وزیر و وکیل مان کردند  یعنی بلاخره بر مسند قدرت تکیه زدیم همه آن شعارها و حرف و حدیثها را فراموش می کنیم ودر وا دی همان کسانی گام بر می داریم که سابق بر این چنان رفتار های نا شایست با  خود ما داشتند چنان  خود بزرگ بین و خود را ی  و مستبد می شویم که با کوچکترین انتقادی و ابراز عقیده ای عنان اختیار از دست داده طر ف را مستحق داغ و درفش میدا نیم ورا ه هر گونه پا در میانی و نصیحت را بر خود می بندیم  خطا های خود را عین صواب فرض می کنیم همیشه عدالت علی (ع) را تحسین کرده و خود را ملزم به اجرای آن در کشورمان می دانیم ولی در هنگامه عمل  برعکس آ ن عمل می کنیم تمام ممالک  را غیر از خود  به سخره می گیریم و بر رفتار ها و هنجار های  آنها ایراد اتی وارد می کنیم ولی خود را مبرا از ایراد میدانیم و اگر روزگار قدار بار دیگر این مقام و منصب را از ما بگیرد بار دیگر برخصلت اولیه خود برگشته پرچم حریت بر دست می گیریم و ندای هل من ینصرنی سر می دهیم  هیشه حسرت روزهای  گذشته را می خوریم واز گذشته خود جهت ساختن آینده بهتر استفاده نمی کنیم واین آزمون خطا و اشتباه را همیشه مثل یک دور باطل تکرار می کنیم تنها به رستگاری فردی اعتقاد داریم وهیچوقت رستگاری فردی خود را در گرو رستگاری و آزادی کل جامعه ندانسته ایم و منتظر این هستیم که یکی بلاخره از میان ما بر خواسته تمام آرزوهای ما را بر آورده سازد و این را نیک می دا نیم که اینکار شدنی نیست ولی از اوهام خیالات خود دست بر دار نبوده و تن به اتحاد و همبستگی و یک دلی در جهت طلب خواسته های منطقی و قانونی که برای یک ملت لازم است که در شان یک انسان و جامعه انسانی زندگی کند نمی دهیم و این تک روی وخود بر تر بینی ا ست که ما را همیشه بنده و بر ده زور مداران و قدرتمندان قرار داده آ یا وقت آن نرسیده که بار دیگر به خود آمده تمام عادات بد گذشته خود را به دور ریخته با اتحاد و همبستگی کامل  خواستار تحول و ایجاد جامعه و حکومتی باشیم که درآن تمام حقوق بشری و انسانی رعایت شده باشد انشالله به امید روزی که در کشورمان حتی یک زندانی سیاسی و آزادیخواه وجود نداشته باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:16  توسط هاشمی  | 

باسلام خدمت دوستان عزیز از اینکه به خاطر مشکلات کاری دیر به دیر آپ میکنم معذرت می خواهم و دوستانی که با نظرات خود اینجانب را در نوشتن این داستان واقعی یاری میکنند ود ر اینراه بنده را تشویق می کنند صمیمانه از ایشان تشکر می کنم

 و دوم اینکه –حادثه ناگوار سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران عزیز را به تمامی هم میهنان تسلیت عرض میکنم و امیداد وارم که این دولت مردان ما به سر عقل بیایند  تا بار دیگر شاهد اینگونه حوادث نباشیم ؟

بعد از اینکه ما به اهر برگشتیم و ازاینکه تارا کوچولو در تهران مانده بوده ودر این مدت حسابی برایش عادت کرده بودیم برای همین خاطر جایش خالی بود با اینکه هروز تلفنی صحبت کرده جویای احوال می شدیم  ومحمد نیز که خانه دیگر تقریبا خالی شده بود اظهار دلتنگی می کرد و دیگر اینکه می گفت شهر زاد را هفته ای سه روز برای فیز یوتراپی به یکی از این مراکز در گیشا می برد تا اینکه شب بیست چهارم  مهر ماه که با او صحبت می کردم می گفت که آخرهای ماه رمضان به اهر می آ یم نگو که که همان شب مقدمات سفر به اهر را آما ده می کردند تا فردا زهرا  عمه تارا را سور پریز کنند و همان بود که در اول این قصه نوشتم با شنیدن تصادف دوباره انها حسابی سور پریز شدیم.

همانطور که قبلا گفتم بعد از آوردن تارا به اهر صبح روز اول رمضان راهی تبریز شدم  جلوی در بیمارستان امام تبریز غلغله بود آخر این تنها بیمارستانی است که در منطقه غرب کشور که از چند استان برایش مریض می اورند به همین خاطر که وقت ملاقات نبود کسی را به بخشها راه نمی دادند دکتر اسماعیل برادر محمد که تحصیلات و همچنین تخصصش را  از دانشگاه تبریز گرفته وسالها در آن بیمارستان کار کرده صبح بعد از مراحل اولیه بستری کردن برادرش و همچنین پرستار بچه در همان بیمارستان و شهرزاد را  که به علت شکستگی های شدید به بیمارستان شهدای تبریز برده و در آنجا بستری کرده بودند برای استراحت مختصر به خانه رفته بود بعد از من به بیمارستان آمد که به همراه ایشان به بخش رفتم به علت نبودن تخت خالی در آی سی یو  محمد را در یکی از اطاقهای بخش تورمای مغزی بستری کرده بودند که  بعد از ظهر همان روز به آی سی یو منتقل کردند  باور بفرماید به علت شدت تصادف صورت وبدن محمد چنان متورم شده بود که اورا نشناختم به هر حا ل بیهوش در آنجا افتاده بود سراغ پرستار بچه را گرفتم او نیز در همان بخش در اطاق زنان بستری بود می گفتند که هنگام رسیدن به بیمارستان به هوش بوده ولی بعدا از هوش رفته خلاصه با هماهنگی با پزشگان برای دیدن شهر زاد به بیمارستان شهدای تبریز رفتیم در آنجا نیز حکیمه خانم جاری شهرزاد یعنی خانم دکتر اسماعیل قبل از ما رسیده بود حضور داشت شیشه جلوی ماشین که ترکیده بود چنان به صورت شهر زاد پاشیده بود که قابل شناسایی نبود با دکتر بخش تماس گرفتیم عکسهای رادیولوژی گرفته شده حکایت از شکستن دست پای فلج و همچنین پای سالم شهر زاد از چند نقطه داشت  و همچنین اسکن مغزی نیز نشان میداد که مغز او دوباره کمی خونریزی کرده است که دکترهای آنجا اولویت را برای به هوش آوردن او قرار داده بودند که بعدا کار های   جراحی  را انجام بدهند بعد از ان دوباره به بیمارستان امام رفتیم در آنجا دختر و خا نواده پرستار که باد صبا نام داشت امده بودند که با هما هنگی دخترش را برای دیدن مادرش به بخش فرستادیم ساعت یک بعد از ظهر محمد را به بخش آسی یو بردند و به ما گفتند که باید تشک هوا برای اینکه زخم بستر نگیرد برایش تهیه کنیم  بعد از ظهر هم که همه برای ملاقلات آمده بودند در بیمارستان غلغه بود در این موقعها بود که به دختر عمه شهرزاد در تهران خبر تصادف را دادیم تا ایشان با برادرش بهزاد تماس گرفته جریان را بگوید در روز بعد که شهر زاد به هوش آمده بود پزشگا ن معالجش لیست وسایل مورد نیاز در جراحی ارتوپدی شهر زاد را به ما دادند که از شهر تهیه کنیم و اما محمد همچنان بیهوش در بخش افتاده بود روز بعد که زهرا به همراه شوهر خواهرم و مادرم و تارا  به تبریز آمده بود ابتدا برای ملا قات محمد به بیمارستان بردیم در آی سی یو که تنها یک دقیقه اجازه می دادند که او را ببیند در آن وضعیت که او را را دید بسیار منقلب شد بعدا هم به بیمارستان دیگر جهت ملاقات شهر زاد رفتیم خوشبختانه شهر زاد می توانست صحبت کند دارو خواسته بودند که باید از خارج از بیمارستان تهیه می کردیم که من به بدنبال آن رفتم وابن خودش یکی از معضلات ایران است که بعضی از دارو ها در بیمارستانها وجود ندارد و تهیه آن احتیاج به دوندگی بسیار دارد خلاصه بعد از یک هفته شهر زاد را به اطاق عمل بردند و شکستگی های او را عمل کردند و همچنین پس از هشت روز باد صبا پرستار بچه تر خیص شد که با  پرداخت هزینه بیمارستان ایشان را روانه اهر کردیم خوشبختانه ایشان زود به هوش آمده بودند در این میان که ابراهیم به دنبال چگونگی تصادف در میان تبریز و میانه در رفت آمد بود کروکی را که آورد دیدیم راننده پیکان مقصر شناخته شده است و خسارت ماشین خاور را که از جلو به محمد زده بود داده و اورا آزاد کرده بودند ولی بعد از دو ماه متوجه شدیم که راننده پیکان با اعمال نفوذ و اعتراض کروکی را عوض کرده و ماجرا را تغیر داده که داستان آنرا بعدا در ادمه داستان می نویسم بعد از عمل شهرزاد که تمامی پزشگان از آن نگران بودند و تنها دکتر محمد  نظری این ریسک را کرد که ایشان را تحت عمل قرار دهد  وخوشبختانه با موفقیت انجام شد و دختر عموی شهر زاد که در تبریز ساکن بود روزها به ایشان سر می زد و اما در روز دهم حادثه که به بیمارستان امام رفتم یک نفر نگهبان بود به نام احد آقا که در جلوی بخش می نشست تا کسی را به آنجا راه ندهدا البته زیری میزی می گرفت همه را راه می داد در آن روز به من گفت که مژده گانی مرا بده که دکتر را امروز به بخش می آورند .................................................... ادمه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:29  توسط هاشمی  | 

دسترسی به اینتر نت نمی توانستم بنویسم وهمچنین بعلت گرفتاری شغلی در بازار از تمامی عزیزانی که داستان را دنبال می کردند وقفه ای در این مورد   افتاد صمیمانه عذ ر می خواهم با عرض سلام خدمت دوستان عزیز از اینکه چندی به علت مسافرت و عدم

روزهای عاشورا و تا سوعا که در تهران بازار احسان و خیرات داغ است ما نیز از دوستانی که نذری داشتن غذا می گرفتیم به بیمارستان می بردیم تا به   مریض های بستری در بخش بدهند  وبعد از ظهر ها تارا را برای دیدن مادرش به آنجا می بردیم ولی شهر زاد هیچ واکنشی نسبت به بچه اش نداشت اطر افیان پشنهاد دادند که سی دی تهیه کنیم تا ایشان شاید با گوش دادن به ترا نه های مورد علاقه اش کمی سر حال بیاید وهمچنین پرستاری از بیرون جهت مراقبت از ایشان استخدام کردیم از موقعی که به نوار گوش میداد بعضی مواقع گریه و یا بعضی وقتها تبصمی می کرد همه مواظب بودند تا کسی از مرگ مادرش به او چیزی نگویند بخاطر مدرسه بچه ها ما به همراه تارا دوباره به اهر برگشتیم واز اهر جویای مسئله بودیم که محمد بعد از ده روز گفت که شهر زاد را مرخص کردند ولی همچنان حرف نمی زند  برای اینکه دیگر کسی نبود از ایشان در خانه مراقبت کند پرستاری از بیرون گرفته بودند  واینکار در روزهای آینده خودش مسئله برای آنها شد چون همه دنبال کاری بدون درد سر میگردند با اینکه دویست وپنجاه هزار تومان ماهی می گرفتند و هر روز تقاضای افزایش دستمز د خود را داشتند ولی بیشتر از یکی دو ماه داوام نمی آورد ند سه روز مانده به عید که به همراه بچه دوباره به تهران رفتم که از شانس زهرا پرستار همان شب خانه را ترک کرده بود ودر آنروزها در تهران کو پرستاری  زهرا که هم به بچه می رسید وهم به شهرزاد و میهما نهای عید و تازه شبها تا ساعت سه بعد از نصف شب کهنه شهرزاد را در حمام می شست شهرزاد تازه داشت کلمه کلمه صحبت می کرد ولی هیچکس جرات نکرده بود که از مرگ مادرش به او حرفی بزند دیگر یواش یواش میهمانها و ملاقات کننده ها کم شده بودند قرار شد که دکتر فیزیو تراپ و کار درمان در خانه بیاوریم که با شهر زاد در خانه کار کند که هر کدام جلسه ای بیست هزار تومان می گرفتند شهر زاد هم که بدنش اذیت می شد از زیر کار در می رفت ولی با هر جون کند نی بود به کار ادمه میدادیم تا بلکه ایشان زود بهبودیش را بدست بیاورد به هر حال تا سیزده که پرستار پیدا نشد زهرا مجبور شد با تارا در آنجا بماند و من با بچه ها به اهر برگشتم   محمد که دیگر در مطب ا ش تق ولق کار می کرد هزینه سرسام آور بیمارستان از یک طرف و هزینه های بعد از آن در خانه از یک طرف دیگر کلافه اش کرده بود ودر این دنیایی وا نفسا کسی نبود که بگوید از کجا می آوری خرجش می کنی ولی به هر حال با پس اندازی که داشت هزینه می کرد چند روز مانده به آخر اردیبهشت  بلاخره یک پرستار پیدا کردند واز این رو  زهرا با تارا به اهر برگشت و می گفت که شهرزاد با عصا یواش یواش دارد  راه می رود حال که امتحانات بچه ها شروع شده بود واز یک طرف هروز محمد و شهرزاد زنگ می زدند برای تارا ابراز دلتنگی می کردند تا اینکه تا چهاردهم خرداد امتحان بچه ها تمام شد محمد به همراه شهر زاد  به اهر آمد همه از دیدن آنها بسیار خوشحال شدند از اینکه شهرزاد می توانست با عصا به اهستگی را ه برود ولی متا سفانه دست راستش همچنان فلج بود و نیز کنترول مدفوع و ادراش را نداشت عصر همان روز که به اهر آمده بودند خواسته بودند که در شهر به سر خاک بروند و وقتی من از مغازه به خانه رسیدم دیدم زهرا ناراحت است گفتم که چه شده است گفت شهر زاد در بین راه  تشنج کرده بردند بیمارستان  سراسیمه خودم را به بیمارستان رساندم  دیدم خوشبختانه به هوش آمده و سرم برایش وصل کردند همه کادر بیمارستان که از قبل ایشان را می شناختند در این وضعیت که اورا می   د یند بسیارنا راحت بودند بلاخره حدود ساعت ده شب اورا به خانه آوردیم  شب هم طبق رسوم ما شهر ستانی ها میهما ن داشتیم اکثر فامیل که خبر آمدن آنها را شنیده بودند برای دیدن آنها آمده بودند ولی به خاطر اینکه شهر زاد حالش خوب نبود و با ید استراحت می کر د او در یکی از اطاقها خوابید و ما مشغول پذیرای و صحبت با میهمانها بودیم هر کس چیزی می گفت و نظری داشت صبح بعد ازصبحانه محمد که به همراه شهرزادبرای دیدن دوستان و گشت و گذار به شهر رفته بود  و همچنین قرار بود آنروز را در اهر بمانند و روز بعد به تهران برگردند ساعت دوازده ظهر به خانه برگشتند شهر زاد از ماشین پائین نیامد و پایش را در یک کفش کرد که به تهران برگردیم واز همین رو بود که بیچاره بچه ها به همراه زهرا با عجله آماده شدند که به تهران برگردند و بیچاره مادرم با عجله چند تا کوفته تبریزی آماده کرد که در بین راه بخورند بلاخره ساعت یک بعد از ظهر به طرف تهران راه افتادند  من از اینکه محمد شب را خوب نخوابیده بسیار نگران بودم تا اینکه وقتی ساعت دوارده شب زنگ زدند که رسیدیم نفس راحتی کشیدم در تهران که کار درمان و فزیو تراپ با شهر زاد کار میکرد واظهار امیدواری می کردند که حالش انشالله خوب می شود و پرستاری هم روزها می آمد در کار خانه کمکشان می کرد بچه ها هم در آنجا کلاس نقاشی می رفتند و کار ساختمانی خانه من هم در حال اتمام بود اخرهای تیر ماه بود که بچه ها زنگ زدند وبرای من اظهار دلتنگی می کردند که به نا چار به تهران رفتم تا آنها را ببینم در انجا بود که دیدم شهر زاد با دکتر ها همکاری نکرده و کار فیزیو تراپی و کار درمانی را نیمه تمام گذاشته اند و بهزاد هم آمده قضیه فوت مادرش را برایش گفته اند واز این بابت هم چندان نا راحت نشده است ولی حالت شدید افسرده گی داشت از این رو بود که به محمد گفتم که با چند روانشناس مشاوره کند و در صورت امکان سر بالینش بیاورد واینکار  را کرد و دونفر از آشنایان که خانم و اقا هر دو نفر متخصص بودند هفته ای دوروز برای وزیت به خانه می رفتند  ولی بعد ها آنها نیز گفتند که شهر زاد انقدر تو دار است که نمی توانیم به ضمیر او راه  یابیم رضا پسرم که حسابی از تهران خسته شده بود به همراه من به اهر برگشت وبعد   سه روز از آمدن مان بود که مادرم به مشهد رفت من ماندم رضا که تازه اول ابتدائ را تمام کرده بود وهرروز بهانه ای می گرفت پانز دهم مرداد بود که به خاطر فوت پدر زن اصغر برادر زهرا در اهر محمد و زهرا مجبور شدند که به اهر برگردند حالا که تارا یازده ماهه بود به عوض چهاردست پا نشسته خودش را جلو می کشید و حسابی شیطنت می کرد و گرمایی تهران همه شان را  حسابی کلافه کرده بود قرار شد تا پانزدهم شهریور ماه در اهر بمانند ودر اهر برای تارا جشن تولد مختصری گرفتیم بیچاره خودش نمیدانست که چه شده در شادی کودکانه خود غرق بود روز بیستم شهریور دوباره به تهران برگشتیم آخه نز دیک سالگرد مادر زهرا بود بنا به وصعیتش اورا در  بهشت زهرا کنار پسر بزرگش و عروسش که در صانحه هوایی اول انقلاب که هواپیما به کوه های تهران بر خورد کرده بود وحا لا هر سه در آنجا آرمیده بودند بلاخره مراسم سالگرد هم تمام شد و برای اینکه شهرزاد را خوشحال کرده باشیم برای تارا در تهران دوباره جشن تولد گرفتیم و به این بهانه همه را در انجا جمع کردیم مجلس خوبی بود با اینکه فامیل مادری شهر زاد به خاطر اینکه تنها پسر خاله بزرگش یک هفته پیش سکته کرده و از دنیا رفته بود نیامده بودند  ولی خانواده پدری شهرزاد که خیلی انسانهای شریفی هستند در انجا بودند واز اینکه می دیدند شهرزاد کمی خوب شده بسیار شادمان بودند و همچنین پرستاری شبانه روزی از اهر برده بودند که قرار شد که تارا نیز دیگر در انجا بماند و اول مهر بود که ما به اهر برگشتیم بدون تارا ....................................ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:44  توسط هاشمی  | 

 

website hosting count:
line or your

website hosting count:





Powered by WebGozar