|
|
|
|
|
در نظرات آقای حسین خوشبیان (جلیز ) گفته بودند چرا به مسائل و اتفاقات جانبی مانند ترافیک یا برخورد اشخاص نمی پردازم منم این را نیک می دانم شما عزیزان خواننده به خوبی در ایران به اینگونه موارد واقف هستید هر روزه در کوچه و بازار شاهد چنین مسا ئل می باشید بنابراین برای اینکه داستان طولانی نشود و از حوصله شما عزیزان خارج نشود زیاد به آنها اشاره نمی کنم ولی باور کنید در آنروزها با چنان مشکلاتی مانند طرح طرافیک تهران که یا باید با ماشین شخصی به انجا ها وارد می شدیم و جریمه می دادیم یا ساعت ها معطل تاکسی این حرفها می ماندیم آزمایشگاها و داروخانه های که داروهای نایاب را در تهران توزیع می کنند همگی در محدوده طرح ترافیک قرار دارند وبه آنها اضافه کنید اینکه این داروخانه ها از قبول تراول چک هم امتناع میکنند باید پول نقد مراجعه کننده بپردازد ویا در باره مردم نیز باید بگویم که همه گرفتار مشکلات عدیده خویشند تا یک حرفی ادم در چنین مواقعی میزند چنان سر درد دلشان باز می شود که آدم مصائب و گرفتاری خود را فراموش می کند باری به هر جهت از نظر نگارش کمبودی از طرف بنده عزیزان مشاهده می کنند عاجزانه تمنا دارم که بر بزرگی خود بخشیده وبنده را مرهون نظرات و انتقادات خویش قرار دهند و پیشا پیش از تمام سروران گرامی که حوصله به خرج داده این داستان را مطالعه می فرمایند کمال تشکر و امتنان را دارم بلاخره صبح چهاردهم واقعه به اتفاق تارا وزهرا خانمم با بدرقه محمد و همچنین عمو اصغر تارا به طرف اهر راه افتادیم نا گفته نماند محمد از اینکه از تارا جدا می شد بسیار ناراحت بود گریه می کرد آخه دیگر هر وقت اینروزها به خانه می آمد اورا بغل کرده و با بازی ونوازش تارا خود را تسکین میداد ولی با تقدیر چه می شود کرد حالا با ناراحتی برای چند روز هم شده از تنها فرزندش جدا می شد در بین راه که قلاکس آب جوش تارا در اتوبوس واژگون شد و شکست در هنگامی که اتوبوس برای ناهار و یا نماز توقف می کرد من وزهرا اقدام به تهیه شیر و یا تعویض پوشاک بچه می کردیم بعد از ده سال دوباره بچه داری را شروع کرده بودیم و این خودش جالب بود بعد از دوازده ساعت در راه بودن به اهر رسیدیم ویکی از دوستانم هنگام پیاده شدن از اتوبوس ما را دیده بود با ماشینش ما را به خانه رساند بچه هایم با دیدن تارا ذوق کرده و بسیار خوشحال شدند تا نصف شب مشغول بازی شدند و محمد که در تهران نگران بود بلافاصله بعد از رسیدن ما زنگ زده بود و ما نیز جویای احوال شهر زاد از ایشان شدیم که می گفت اتفاق خاصی نه افتاده وبند ه که اتفاقا در آن سال بنایی ساختمان داشتم و انرا نیمه کاره رها کرده بودم از صبح روز بعد بدنبال کارهای آن رفتم و بعد از آن نیز در بازار مشغول گرفتاری های روز مره بودم وهر روز چند ین بار با تهران تماس می گرفتیم تا در جریان مداوا وپیشرفت بهبودی شهرزاد قرار بگیریم ولی وضعیت هما نطوری بود تا بیست سوم بهمن که محمد می گفت پیشرفتی در بهبودی او دیده می شود باعث خوشحالی بود قرار شد که عاشورا و تاسوعا را به همراه تارا و بچه ها به تهران برویم بیست و هشتم بهمن بود که محمد زنگ زد و گفت که شهر زاد به هوش آمده قرار است که فردا یا پس فردا به بخش منتقل کنند از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدیم به زهرا کفتم که دیگر وقت آن رسیده که نذز ها یت را ادا کنی تا پنج روز به عاشورا مانده هروز که خبر می رسید وضعیت شهرزاد رو به بهبودی است همه خدا را شکر می کردیم و در این میان تارا کوچولو که کمی بزرگ شده و حسابی با مریم و رضا اخت شده بود وهمه از اینکه می شنیدند که حا ل مادرش خوب شده امیدوار بودند که باز بزودی تارا می تواند به اغوش پدر و مادرش برگردد ولی اینگار روزگار خواب بدی برای این بیچاره ها دیده بود چون درست چهار شب به تاعاسوا مانده محمد زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت که مادر شهرزاد یعنی فاطمه خانم که برای استراحت به خانه خواهرش رفته بود در آنجا حا لش خراب شده واز انجا به بیمارستان میلاد برده اند و متعاسفانه در انجا فوت کرده است با شنیدن این خبر همگی متاثر شدیم و اصلا همچین چیزی باور مان نمی شد به هر حال شبانه به همراه بچه ها راه افتاده به طرف تهران حرکت کردیم صبح هنگام که به آنجا رسیدیم بیچاره تارا در دیوار خانه را نگاه می کرد ودر نگاه معصومش زندگی کوتاهی را که در انجا داشت اینگار برسی می کرد محمد می گفت اینروز ها مادر زنش کمی شکمش جلو آمده بود اظهار مریضی و ناراحتی نمی کرد و همچنین اهل نماز اینها شده بود میرفت دیگر در نمازخانه بیمارستا ن نماز می خواند ولی با این وجود بد بینی اش عود کرده بود دیگر به همه چیز همه کس مشکوک بود به هر حال بعد از کمی استراحت به خانه مرحومه رفتیم بهزاد هم آمده بود خاله ها و دایی ها همه جمع بودند هر کسی چیزی می گفت و دنبال کاری بود که فردا مرحومه را در بهشت زهرا نز د شوهر مرحومش دفن کنند بعد از عرض تسلیت و آرزوی سلامتی برای بازمانده گان بعد ظهر به بیمارستان رفتم شهرزاد را که به بخش منتقل کرده بودند در یک اطاق سه نفره بستری بود شهر زاد که فقط چشمهایش را باز کرده بود اطراف را نگاه می کرد هنوز قادر به حرف زدن نبود هیچکس را نمی شناخت همینجوری روی تخت خوابیده بود بهار خانم زن دایی اش از شب گذشته به عنوان همراه پیشش بود داروها و غذایش را می داد صبح روز بعد به بهشت زهرا رفتیم منتظر آوردن جنازه برای دفن بودیم که اینکار تا ساعت یک بعد از ظهر طول کشید که از قرار معلوم باید میت را به پزشگی قانونی میبردند بعد از آن جواز دفن صادر می شد می گفتن هر که در بیمارستان قبل از بیست چها ر ساعت از ورود ش بمیرد باید به پزشگی قانونی برده شده تا بعد از کالبد شکافی و نظریه پزشگ دفن گردد خلاصه تمامی فامیل در آنجا جمع بودند تارا را نیز برده بودیم وهرکه از افراد فامیل اورا می دید افسوس می خورد که چرا سر نوشت این بچه این طوری شده خلاصه بعد از شستشو و نماز میت فاطمه خانم را درست در طبقه دوم قبر شوهر مرحومش که حدود پانزده ماه می شد که از دست زنش راحت شده و در آنجا راحت خوابیده بود دفن کردیم وبعد از ظهری نیز شام غریبا نش در یکی از حسینیه های تهران بر پا بود بهزاد و محمد از همه فامیل خواسته بودند که هر که به ملاقات شهرزاد می خواهد برود پیراهن سیاه نپوشد و همچنین بعد از مراسم قرار شد که تارا را با خود به بیمارستان ببریم تا شاید بعد از دین تارا شوکی به شهرزاد وارد شده شروع به حرف زدن بکند تارا که با دیدن شهرزاد با توجه به حس غریزی اش خود را به بغل او انداخته بود می خواست اینگار پستانهای اور مک بزند ولی شهر زاد در عالم دیگری بود اینگار بچه را نمی دید واز اینکار تارا همه مریض ها و پرستاران و افراد فامیل به گریه افتاده بودند ولی در شهر زاد تاثیری مشاهده نمی شد ادمه ........................................................ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 5:31 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
ضمن تبریک عید سعید فطر به تمام دوستان و مسلمانان وبلاگ نویسانبه ادمه داستان تارا می پردازم . صبح روز چهارم حادثه شروع شده در بیمارستان جنب جوش فراوان دیده می شود باز این بار نیز قبل از همه دکتر عزیزان در سر راه خود قبل از رفتن به بیمارستان محل کار خود برای دیدن شهر زاد آمده به بخش جهت ویزیت می رود بعد که بیرون می آید حال شهر زاد را ازایشان جویا می شوم میگوید هنوز تغییری دروضعیت ایشان دیده نمی شود جی سی اس هنوز شش است در کف جمجمه ترک وجود دارد که در اثر آن از گوشش ترشح می آید بعد به سر کار خود میرود در همین موقع دختر عموی شهرزاد فریال خانم نیز آمده ایشان احوال اورا جویا میشود در ضمن یک جلد کتاب کوچک دعا آورده از من می خواهد که آنرا زیر سر او قرار بدهم من این کار را آنجام میدهم در این هنگام پزشگان بخش نیز مشغول ویزیت بیماران خود هستنند وهمراهان بیماران نیز در پشت در بخشها با نگرانی منتظر احوال مریضان خود می باشند سه چها رنفر ازدختران خاله بزرگ هم از کرج برای دیدن شهرزاد آمده اند تازه به دوران رسیده های که از زندگی فقط بزک و دوزک کردن را می داند هر کدام نظر خود را می دهند از وضعیت بیمارستان راضی نیستند می گویند باید ببرید به بیمارستان خصوصی از طبابت و امکانات پزشگی هیچ چیزی بارشان نیست آخه این بیمارستانهای خصوصی که فقط ملافه و اطاق شیک می فروشند و خوب بلدند اینطور افراد را تلکه کنند بلاخره محمد نیز می اید با او نیز موضوع را در میان می گزارند قرا می شود با مشورت متخصین امر تصمیم بگیریم از بخش می خواهند که تکلیف بیمه شهر زاد را روشن کنیم بیمه خدمات درمانی را قبول نمی کنند می گویند هزینه بیماران تصادفی را بیمه خدمات نمی دهد می گویم بیمه تکمیلی بیمه ایران داریم می گویند بروید از آنجا نامه بیاورید در این بین بهزاد نیز با مادرش آمده دختر خاله ها دور او را گرفته صحبت می کنند و ما نیز بعد از احوالپرسی ازایشان از او می خواهیم به همراه یکی از دوستان محمد که کامران نام دارد وایشان که در شب اول حادثه خیلی زحمت کشیده به کلانتری برود واز چون چرایی ماجرا سر در بیاورد وبعد ظهر نیز با یک وکیل دادگستری تهران که از آشنایان است قرار بگذارد و ببیند چکار می توان کرد و ما نیز بدنبال بیمه ایران می رویم بیمه نامه ای می دهد که تا سقف دو میلیون تومان هزینه بیمارستان را می دهد نا مه را به بخش تحویل می دهیم محمد دنبال دکتر تهامی رئیس بخش می رود آخه ایشان آنروز هفته را در بیمارستان هستند ایشان کارهای انجام شده را مثبت تلقی می کند و نتیجه را در روزهای اینده می بیند بعد از ظهر که بیمارستان می رویم راهرو و روبروی بخش شلوغ است ساعت ملاقات بیمارستان است ابراهیم عموی دیگر تارا نیز از اهر آمده به همراه برادر دیگرش اصغر و خانومش در آنجاست دیگر ناراحتی مادر شهر زاد بیشتر شده با همه سر جنگ دارد هر چه دهنش می آید می گوید به اصغر و ابراهیم گفته دیدین چطوری مادرتان را در تهران از خانه دخترم دم عیدی بیرون کردم و آنها که از ماجرا خبر نداشتند خیلی عصبانی شده بودند من پا در میانی می کنم و میگویم این حرفها در اثر ناراحتی است که می گوید عصر هنگام دکتر اهرچی همراه خانومش می آید وبعد از ویزیت قرار می شود که فاطمه خانوم به همراه بهزاد در آنجا بماند و من با آنها به خانه باید بروم تا یادم نرفته بگویم که بهزاد پسری را که با شهرزاد تصادف کرده دیده می گوید پسری هفده ساله است که با موتور پدرش به شهر زاد زده پدرش نیز ابدارچی یک شرکت می باشد و اوضاع مالی خوبی ندارند و مادرش نیز فلج در خانه بستری است این هم از این . در بین راه مقداری کباب کوبیده از یکی از کبابی های زیر پل گیشا تهیه می کنیم و بطرف خانه راه می افتیم خانمها در سالن می نشینند و اقایان در اشپزخانه مشغول شام خوردن وصحبت کردن می شوند بعد از شام از دکتر اهرچی می خواهم که نظرش را بگوید ایشان زیاد امیدوار نیست می گوید چون سمت چب سر به زمین خورده در اثر ان از ناحیه سمت راست مغز سر پیچ خورده یعنی سابدرال حاد با اینکه بخشی از خونریزی مغز تخلیه شده ولی در یک بخش دیگر نیز مقداری خونریزی با قیمانده که دیگر نمی توان آنرا با توجه به وضعیت کنونی تخلیه کرد و همچنین کف جمجمه کمی ترک برداشته که دیر ترمیم می شود دکتر می گفت اگر هم به هوش بیاید سمت راست بدن فلج خواهد بود و ممکن است یک زندگی نباتی را شروع کند و برای چندین سال همینطور بیهوش باقی بماند باید ببینم در روزهای آینده وضعیتش چگونه پیش میرود بعد از اینکه مهمانها رفتند به همرا همسرم ومحمد در آشپزخانه نشسته بودیم برای بهبودی او دعا میکردیم و تارای کوچولو هم غافل از سرنوشتش در بغل عمه اش خوابیده بود حدود ساعت دو نصف شب بود که تلفن زنگ زد بهزاد بود می گفت شهرزاد به هوش آمده بیاید بیمارستان سراسیمه خودمان را به بیمارستان رساندیم بهزاد می گفت به صدایم واکنش نشان می دهد رفتیم آی سی یو بهزاد میگفت اگر صدایم را می شنوی دستم را فشار بده ویک عکس العمل خفیفی دیده میشد و تقریبا موجب شادیمان در ان دل شب شده بود در راهرو بهزاد با تلفن همراهش با بچه هایش در انگلستان صحبت می کرد به زبان انگلیسی وضعیت عمه شان را به آنها شرح میداد تقریبا همگی امیدوار بودیم و بعدا ایشان گفتند که صبح زود باید ایران را ترک کند و به سوریه باید برود از طرف شرکتش در آنجا کاری داشت وما نیز به خانه برگشتیم عمه تارا که در آن موقع شب بیدار بود منتظر ما بود که چه شده ما وقع را به او گفتیم وبعد از کمی استراحت صبح زود به بیمارستان دوباره رفتیم و ماجرا را به دکترش گفتیم ولی ایشان گفتند که وضعیت همانطور است که بود و ازمایشها ی جدیدی نوشته بودند که باید به بیرون از بیمارستان می دادیم وهمچنین دارو نوشته بودند که باید از داروخانه پانزده خرداد و یا بیست نه بهمن تهیه می کردیم دیگر روزها به همین منوال می گذشت روز هشتم بستری بود که گفتن که سدیم خونش پائین آمده باید از بیرون آمپول آنرا تهیه می کردیم فاطمه خانم مادر شهرزاد دیگر تمام وقت در بیمارستان بود به همه چیز و همه کس شک داشت بسیار نگران بود دیگر هر دکتری می خواست شهرزاد را معاینه کند او با آن وارد اطاق می شد محمد نیز هر روزبا همراه داشتن اسکن ها و ام آ رای از مطب این جراح سرشناس تهران به مطب آن یکی مِی رفت همه یک نظر داشتن که کار های لازم رویش انجام شده در ضمن دکتر اهرچی در باره انتقال شهر زاد به بیمارستان خصوصی موافق نبود می گفت در چنین مواقع همه بیمارستا نها با این کار موافقت می کنند که آمار مرگ میر شان پائین بیاید و امکاناتی که دراین بیمارستان دولتی است در بیمارستان خصوصی کم است خلاصه بعد از چهارده روز که وضعیت شهر زاد همین طوری بود وتغیری نکرده بود بچه های من که در اهر به مدرسه می رفتند در نزد مادرم مانده بودند دیگر بی تابی می کردند قرار شد تارا را با خودمان به اهر ببریم یک روز صبح به طرف اهر راه افتادیم. ادمه داستان در روزهای آینده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:24 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش در کتابی از مرحوم دکتر شریعتی می خواندم روزی یکی وارد روستایی می شود که مردم آن روستا خارش داشتند یعنی بدن خود را می خارندن تا این آقا را می بیند که بدن خود را نمی خاراند او را می گیرند از روستا بیرون میکنند که تو مریض هستی مبادا که مریضیت به ما هم سرایت کند حالا این قضیه شده داستان جمعیت تازه به حکومت رسیده ما آقای دکتر رامشت ریاست محترم دانشگاه اصفهان می گوید تازه ما با کلی کارها زیر زمینی و رو زمینی به پیروزی رسیدیم http://http://roozonline.com/01newsstory/011187.shtml نباید بگذاریم افرادی که از ما نیستند بر سر کار بیایند حا لا نتیجه می گیریم که اگر افرادی در جامعه ما هستند که از نظر مدیریت و فکری در درجه ای قرار دارند که می توانند به سود و منافع کشور حرکت کنند و کشور را بسوی آبادانی و پیشرفت ببرند ولی چون در گروه و یا از نظر فکری با آقایان هم سو و هم جهت نیستند نباید فرصت آنرا داشته باشند که بر سر امور باشند و برعکس باید از افرادی استفاده شود که همفکر و هم رای با جناح آقایان است هر چند که از نظر دانش و مهارت کاری چیزی بلد نباشند و اگر در این راستا افراد هم کم آوردند می توانند به هر کدام از دوستان و آشنایان چند پست دولتی و غیر دولتی با هم بدهند که مبادا از بیرون دایره کسی در حکومت انها شریک شود .ولی چنان حب دنیا و جاه و مقام در دل این آقایان جا خشک کرده است که می پندارند که همیشگی و ابدی هستند غافل ازاین که این پست ها و مقامات بر کسی وفا نکرده بزودی آ نها هم به سرنوشت اسلاف سلف خود دچار خواهند شد حالا چه کسی فکر می کند با این دایره تنگی که این نو دولتان به دور خود کشیده اند اینها بتوانند در سالهای آتی برمشکلات عدیده این کشور غلبه کرده از سود و منافع ملی آن حفظ حراست کنند
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو می روی به ترکستان است در خاتمه با توجه به اوضا و احوال کنونی بر تمام روشنفکران و نویسنده گان و آزاد اندیشان ایران زمین واجب است که هر گونه دلزدگی و رخوت سستی را از خود دور کرده با همگرایی و اتحاد به ایجاد حزبی ملی و دمو کراتیک که آن در بر گیرنده نظرات و آرا ی تمام هم میهنان لحاظ بوده باشد آینده و آبادانی ایران تنها مد نظر باشد و همچنین از وبلاگ نویسان عزیز عاجزانه تقا ضا دارم با ایجاد سایت یا وبلا گی که همه بتوانند در آن فقط به خاطر ایران و برای ایران دور هم جمع شده با اتحاد و همبستگی و با گزینش رهبری واحد در این جهت قدم بردارند دوستان دیگر وقت آن رسیده که تمام من ها ما شود چو ایران نباشد تن من مباد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:3 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز پیمان شکنان و اربابان زر زور و شیوخ مرتجع نهراون دست به دسیسه زده اند که بدست شقی ترین انسانها کسی را ضربت زنند که عدالت و شجاعت و تقوا و آزده گی در تمام وجود او تجلی پیدا کرده است امیر مومنان بار دیگر قربانی تحجر کج دینمداران میشود همیشه اینان به نام دین بدترین ضربه را به آن زده اند چنانکه خداوند متعال در قران کریم بارها میفرماید از جانب من پیا مبرانی برای شما فرستا ده شد و لی شما آنها را به قتل رساندید و به صلیب کشیدید امروز علی در بستر افتاده ولی باز به فکر دین خدا وبنده گان خدا است ضارب او که در خانه او زندانی است غذای خودش را برای او می فرست و وصعیت میکند که با او مدارا کنند می فرمایید که اگر زنده ماندم که اورا عفو می کنم واگر مردم فقط یک ضربت به او زنید مردم را به تقوا نصیحت میکند می گوید در کارها فقط خدا را در نظر بگیرید او که در بستر بیماری است باز به فکر یتیمان کوفه است که چگونه سحری و افطار می کنند او که بیست پنج سال مهر سکوت بر لب زده ودرد دل خویش بر چاه های نخلستانهای مدینه می گفت تا وحدت امت اسلامی حفظ شود وبعد از آن در پنج سال حکومتش به مبازه با ناکسین و مارقین و قا سطین می پردازد اکنون از شدت عدالت خود در بستری خوابیده که خود را به رسول خدا و حضرت فاطمه زهرا (س) نزدیک می بیند وهمان دم که ضربت می خورد مفرماید قسم بخدای کعبه که رستگار شدم سالگرد شهادت آقا امیر المومنین علی ابن ابی طالب را به تمام مسلمین و شیعیان جهان تسلیت عرض میکنم علی آن شیر خدا مرد عرب الفتی داشت با دل شب شب ز اسرار علی آگاه است دل شب محرم سر الله است حال می پردازم به قسمت چهارم داستان تارا صبح روز سوم حادثه که در بیمارستان همه پزشگان مشغول ویزیت بیماران خود هستند محمد نیز به آنجا آمده با بهزاد احوالپرسی میکند وبا هم به دنبال پزشگ معالج شهرزاد می روند پزشگان که امید زیادی به زنده ماندن او ندارند باز روزهای آینده را در زنده ماندن او دخیل می دانند خاله بزرگ هم به همراه شوهرش به آنجا آمده با خواهرش و بهزاد سلام احوال پرسی میکند ولی خاله کوچکه که معلوم است با او میانه خوبی ندارد در کناری ایستاده محمد آنها را برای صرف صبحانه به خانه دعوت میکند به غیر از خاله کوچکه همه قبول می کنند ودر بین راه با تهیه نان بربری و شیر و کره راهی خانه می شویم در خانه بهزاد تارا را بغل می گیرد و مشغول نوازش او میشود ولی طفلکی که چیزی نمی داند گریه می کند حالا که عمه اش از او پرستاری می کند با دادن شیشه شیر اورا ساکت می کند ودر حین صرف صبحانه صحبت از چگونگی اتفاق افتادن ماجرا است وبعد آنها به خانه شان میروند ومن به همراه محمد جهت تهیه تشک هوا برای شهرزاد میرویم واین بدان جهت است که بیمار زخم بستر نگیرد اینکار تا ظهر طول می کشد آنرا را به بیمارستان می بریم که در آنجا مقداری آزمایش می دهند که باید در آزمایشگاهای معتبر خارج از انجا ازمایش کنند تا با نتایج داخل بیمارستان مقایسه شود و بعد از ظهری دوباره برمی گردیم بیمارستان اکنون خیلی از افراد فامیل برای ملاقات به آنجا آمده اند اصغر برادر محمد نیز به همراه خانومش آمده خیلی ناراحت است آخه از موقعی که محمد به تهران رفته یرسر هیچ و پوچ با هم قهر بودند حالا آمده اند ولی گویی این حرفها و حدیث ها در این مواقع هم تمام شدنی نیست و هر کس گله و شکایت خود را دارد خانم دکتر اهرچی که شوهرش متخصص نورو لوژی است و همچنین قرار است د کتر هم برای ویزیت بیاید آمده با هم حال احوال پرسی می کنیم از تارا و خانمم می پرسد جواب می دهم منتظردکتر می مانیم حدود ساعت هشت شب او نیز می آید به آی سی یو می رورد مادر شهرزاد نیز بدنبالش می رود بیرون که می اید نتیجه را از ایشان می پرسیم می گوید اگر هم به هوش بیاید نصف بدنش فلج خواهد بود و شاید هم برای مدت زیادی به زندگی نباتی ادامه دهد همه با ناراحتی دور بر دکتر را گرفته واز او سوالاتی می کنند قرار می گذارم که فردا شب بعد از ویزیت باهم باشیم چون من آن شب را نیز می خواهم در بیماستان باشم به مادر شهرزاد می گویم به خانه شان بروند و در آنجا استراحت بکنند ولی او گوشش بدهکار نیست به او می گویم در روزهای آینده شهرزاد به ایشان بیشتر احتیاج خواهد داشت وبا اسرار زیاد بهزاد و من حاضر می شود که به خانه برود وبا ز داستان آزمایشها برای هر ساعت تکرار می شود حالا نصف شب است همراهان بیماران در راهرو نشسته اند با هم درد دل میکنند آن ور شیشه های بیمارستان که خانه های مسکونی قرار دارد همه در خانه هایشان به استراحت مشغولند از این ور دیوار خانه شان هیچ خبری ندارند که عین روز است همه با دلهره و نگرانی و اضطراب بدنبال کارهای درمانی مریض های خویشند پسر بیمار کردمان می گوید مادرش عفونت بیمارستانی گرفته از همه شاکی است بدنبال دکتر تهامی رئیس بخش می گردد ساعت دو نصف شب کارگرهای خدمات می آیند بخش را ضد عفونی کنند در بخش باز است از پرستاران حال شهر زاد را می پرسم امیدی ندارند می گویند همان طور است ادامه دارد .............................. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 19:9 توسط هاشمی
|
|
||
website hosting count:
line or your