|
|
|
|
|
داستانی که دو قسمت اولش را ملاحظه کردید صد در صد واقعی قصد بنده از نوشتن آن درام نویسی یا رمان نیست بلکه نگاه کردن و پرداختن به هنجارهای اجتماعی و اداری موجود در کشور خود مان ایران است و اگر این داستان طولانی بشود قصدم آن است که گوشه ای از واقعیت های جامعه خود را بیان کرده باشم تا شاید در مواقع خاص بدرد بخورد بیمارستان خیلی شلوغ بود با راهنمایی محمد به طبقه پنجم بیمارستان سیدالشهدا رفتیم به آی سی یو جنرال بخش تورمای مغز اعصاب رسیدیم به همراه دکتر زنگ زده اجازه ورود به بخش را گرفتیم جویای احوال مریض از دکتر بخش شدیم که اظهار داشتن که( جی سی) او یعنی سطح هوشیاری حدود شش است ودر حالت بیهوشی بسر میبرد بیرون که آمدیم مادر شهرزاد به همرا خاله کوچکش که از کرج آمده بود جلوی بخش بودن بعد از سلام واحوالپرسی با ایشان محمد که از شب قبل نخوابیده بود قرار شد به خانه برگردد وهرچه به مادر و خاله شهرزاد اسرار کردیم که به خانه بروند قبول نکردند و من به همراه ایشان در آنجا ماندم وبعد از رفتن محمد بود که مرا صدا زدند و گفتند باید به بخش خون بروم تا خون مورد نیاز را از طبقه اول برایشان ببرم فورا اینکار را انجام دادم وچند دقیقه از این نگذشته بود که نمونه آزمایش خون و ادرار مریض را بدستم دادند که آنرا باز باید بطبقه اول آزمایشگاه ببرم واین کار تا صبح هریک ساعت تقریبا تکرار می شد فاطمه خانوم مادر شهرزاد که به همراه خواهرش در آنجا نشسته بود بسیار ناراحت بود تا زه چشم براه پسرش بهزاد بود که قرار بود ساعت سه نصف شب از انگلستان به ایران برسد آخه او فقط همین یک پسر را داشت بهزاد که برای شرکت نفتی هری برتون کار می کرد به یمن قراردای که آن شرکت با ایران داشت زود بزود بین ایران و انگلیس در رفت آمد بود ضمنا حدود شش ماه پس از رفتن محمد و شهر زاد به تهران پدر شهرزاد در اثر بیماری سرطان که از قبل داشت فوت کرده بود ویک برادر دیگرش که ازفعالان گروهای اول انقلاب بوده در همان اویل اعدام شده بود واز همین رو فاطمه خانوم دچار افسردگی و بیماری روحی بود وبه تنهایی زندگی میکرد وهمچنین شدیدا وابسته شهرزاد بود ساعت دو نصف شب به همراه خواهرش برای آوردن بهزاد به فرودگاه رفت در راهرو بیمارستان عده ای از بستگان بمی ها که مجروحان زلزله در آنجا بستری بودند خوابیده بودند چند نفری نیز که مریض داشتند در آنجا نشسته بودند کم کم با آنها آشنا شدم یکی خانومش که بیماری قند داشت هشت ماهه حامله بچه اولش بود بسیار نگران نشسته بود چند نفر از هم وطنان کرد مان بود که مادرشان در ترکیه سکته مغزی کرده بود از انجا به علت مخارج زیادش در ترکیه به تهران آورده بودند و پسر هفده ساله بود که خواهرش در آنجا بستری بود از کرج آمده بود می گفت چند شب است که نخوابیده است به او گفتیم که برو در نماز خانه بخواب اگر کاری بود ما اینجا هستیم او رفت و بعد از چند دقیقه دیگر برگشت گفتیم چرا نخوابیدی گفت آنجا جای خوابیدن که نیست بمی ها چراغ گذاشتن وسط نماز خانه دارند تریاک می کشند. عجب؟ می گویند اگر ما تریاک نکشیم می میریم خلاصه ساعت چهار و نیم صبح بود که مرا صدا کردند برای کمک جهت عوض کردن ملافه های شهرزاد رفتم تو بخش باور کنید که اورا نشناختم سرش باندپیچی شده و متورم بود ودر این سه ماه اخیر که ندیده بودم کمی چاق شده بود به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بود از پرستاران وضعیتش را پرسیدم امید چندانی نداشتند وقتی بیرون رفتم برادرش بهزاد تازه رسیده بود و با خواهش تمنا چند دقیقه اجازه گرفتیم که خواهرش راببیند وبعد از نیز آقای دکتر عزیزان که از اقوام مان است سر صبحی هنگام رفتن به سرکارش به آنجا سر زده بود بعد از دیدن پرونده و معاینه می گفت سا بدرال حاد است چند نکته از مغز خونریزی داشته که تخلیه کردند باید ببینم در طول زمان چگونه پیش می رود. ادمه .................. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:43 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها که شیوخ نهروان بر مسند قدرت تکیه زده اند و هر فکری را که طرفدار علی باشد وصدای آزادی و حریت خواهی ملت را نمی شنوند وتنها اسلامی را قبول دارند که با قرائت آنها جور در بیاید وتحجر و ارتجاع تا جایی پیش رفته اند که جمهوریت نظام را زیر سوال برده در پی ایجاد حکومت اسلامی از نوعی که مردم در آن هیچ نقشی ندارند وعده ای واپسگرا ومتحجر حوزه و انجمن حجتیه اساس آنرا پی ریزی می کنند و با عوامفریبی می خواهند به مقاصد چندین ساله خود برسند به هرحال میخواهم به ادامه قصه تارا به پردازم حدود چهار ماه بود که به یک آرامش نسبی رسیده بودیم آخه حدود دوسال بود که همین دکتر قصه ما یعنی محمد که با خانومش پیش مادرش زندگی می کردند به تهران رفته ودرآن شهرمطب دایرکرده و خانه گرفته بود. مادر زنم در خانه اش به تنهایی زندگی می کرد هرشب خانم بنده مجبور بود پیش ایشان بخوابد بعد از سکته مغزی و مرگ آن خدا بیامرز زندگی مان به حالت عادی خود برگشته بود وهمجنین حدود هیجده روز پیش که نوه دختری عمه ام هنگام رفتن به دانشگاه آزاد اهر سرویسش با یک وانت نیسان تصادف کرده او بهمراه دو نفر از دانشجویان دیگردر دم جان سپرده بود از این بابت متاثر بودیم ساعت دوازده شب هیجدهم دی ماه سال هشتاد دو بود که تلفن زنگ زد محمد از تهران بود با بغض و گریه صحبت می کرد پرسیدم چه شده است که گفت شهرزاد (خانوم اش) تصادف کرده است در بیمارستان است برای عمل جراحی مغز به اطاق عمل برده اند و تارا در خانه تنها مانده است بسیار ناراحت شدم بعد از نیم ساعت دوباره تماس گرفتم فهمیدم که یکی ازآشنایان پیش تارا است آنموقع شب که نمی شد به طرف تهران حرکت کنیم شب را با دلهره تمام گذراندیم صبح زود به همراه خانومم بطرف تهران حرکت کردیم در بین راه که با آنها تماس می گرفتم گفتند که بار دیگر صبح برای عمل جراحی روی مغز به اطاق عمل برده اند حدود هشت شب به تهران رسیده و یکراست بطرف خانه ایشان حرکت کردیم تارا ی چهار ماهه را بدست عمه اش سپردیم ماجرا را پرسیدیم که گفتند شهرزاد عصر هنگام برای گرفتن ماشین به مطب می رفته که نزدیک خانه شان است هنگام عبور از بلوار مرزداران یک نفر موتوری به همراه ترک سوارش با ایشان برخورد می کند وایشان سرش به زمین خورده و بیهوش می شود وخوشبختانه آمبولانس عبدی که در آنجا است فورا او را به اورژانس امیرالمومنین شهرآرا میرساند در آنجا آدرس و شماره تلفن مطب را از داخل کیفش پیدا کرده جریان را به محمد اطلاع میدهند او با مراجعه به اورژانس در جریان ماوقع قرار میگیرد مادر شهر زاد که در خانه پیش تارا بوده به بیمارستان می آید بعد از اسکن مغزی او را به اطاق عمل جهت تخلیه خون ریزی می برند صبح با اسکن دوباره می فهمند که در ناحیه دیگر مغز خون ریزی وجود دارد باید بار دیگر عمل جراحی را تکرار کنند وخلاصه همان شب به اتفاق هم به بیمارستان رفتیم وآنموقع که مصادف بود با زلزله بم در بیمارستان غلغله ای بود که نگو نپرس ادامه داستان در روزهای دیگر..................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 20:4 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت دوستان ازاین پس می خواهم داستان و ماجرای واقعی را که برایم پیش آمده بنویسم واگر حوصله خواندش برای دوستان میسر شد خواهشمند است نظر بدهند که به اینکار ادامه بدهم یا نه در ست روزجمعه۲۴ مهرماه پارسال بو د انروز برای اینکه به پیشواز ماه رمضان رفته باشیم روزه بودیم وساعت ۳ بعد از ظهر برای اینکه خودم را مشغول کرده باشم داشتم سبزی خرد میکردم تا برای افطاری یک سبزی قورمه پلو دبش و باحال آماده کنم و حدود یک ساعت می شد که سرگرم این کار بودم تلفن یک باره زنگ زد گوشی را برداشتم یکی از مستاجرهام بود از آنطرف می گفت حاجی شما با اقای مهرآور نسبت داری گفتم بلی برادر خانومم است وایشان گفتند که از پلیس راه میانه زنگ زده مثل اینکه ایشان تصادف کرده اند ویک شماره تلفن که برای تماس با پلیس میانه برایم داد من که حسابی دست و پای خود را گم کرده بودم چون همان شب که با ایشان در تهران تلفنی صحبت می کردیم هیچ مطلبی مبنی براینکه فردا می خواهیم به اهر بیایم بر زبان نیاورد به همین خاطر بود که با عجله و آشفتگی تمام شماره پلیس میانه را گرفتم با آقای حسینی نامی صحبت کردم وموقعی که ارتباط برقرار شد و خودم را معرفی کردم ایشان گفتند که بلی برادر خانومم به همراه خانوم و دختربچه یک ساله اش تا را وپرستار خانومش که همراه آنها به اهر می آمده تصادف کرده اند وهر سه تایشان را به تبریز اعزام کرده اند فقط بچه پیش آنها مانده بود واز من خواستند که هرچه زود تر به آنجا رفته بچه را تحویل بگیرم . با دستپاچگی برادر خانومم که در اهر مغازه ساندویج فروشی دارد تماس گرفتم موضوع را با ایشان در میان گذاشتم وبلاخره خودم را به ایشان رساندم او هم با هماهنگی با خانومش و با تعطیل کردن مغازه اش یک سواری مسافرکش پیدا کردیم که ما را به میانه برساند ودر بین راه بوسیله موبایل با یکی دیگر از بردارهای خانومم که در تبریز ساکن است و خودش متخصص و جراح چشم می باشد تماس گرفتیم و ماجرا را برایشان شرح دادم که ایشان باید به بیمارستان امام خمینی تبریز رفته تا به موقع هنگام رسیدن مجروح ها در انجا باشد .بلاخره بعد از چهار ساعت رانندگی به میانه رسیدیم در پاسگاه دیدم که طفلکی تارا را در خوابگاه سربازها روی یک تختی خوابانده اند ویک سرباز گذاشته اند که مواظب او باشد با تبریز تماس گرفتیم گفتند که مجروحین نیز به آنجا رسیده اند خلاصه با افسر مسئول پرونده که صحبت کردم بعضی از وسایل آنها را به آنجا منتقل کرده بودند ولی گفتند که صندوق عقب ماشین را نتوانسته اند باز کنند . قرار شد به اتفاق به پارکینگی برویم که ماشین را به آنجا برده اند همان شب به انجا رفتیم ابتدا بدنبال گوشی موبایل دکتر در داخل ماشین بودیم ماشین که از این پراید ها بود حسابی داغون شده بود و گمان نمی رفت که کسی زنده از آن بیرون برود در سیاهی پارکینگ که کور مال کورمال در داخل ماشین بدنبال موبایل می کشتم دستم خورد به بسته ای که دیدم تمام طلاجات و زیور الات خانوم دکتر می باشد وبعد گوشی موبایل را پیدا کردم در ضمن صندوق عقب را باز کرده تمام وسایل را با خود به پاسگاه بردیم وبعد از صورتجلسه قاضی کشیک دستور داد که آنها وبچه را به ما تحویل دهند وتا را که این موقع بیدار شده بود با دیدن من به بغلم آمد دیدم که جایش را خیس کرده خوشبختانه وسایلش آنجا توی ساکش بود برای اولین بار در عمرم پوشاک طفلکی بچه را عوض کردم حدود ساعت یک شب بطرف اهر بچه به بغل راه افتادیم در طول راه به این فکر می کردم که عجب سرنوشتی دارد این بچه آخه در ست سه روز بود که بدنیا آمده بود مادر بزرگش در اهر سکته مغزی کرد یک هفته بعد برای همیشه از این دنیا رفت . وچهار ماه و نیمه بود که در تهران موتور سیگلت به ماذرش زد و ضربه مغزی شد در روزهایی آینده از اینجا پی می گیریم دنبال ما جرا را ادامه دارد ........ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:22 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
اینروزها شاهد این هستیم طفلکی از بس در سازمان ملل و آژانس انرژی اتمی کم آوردند که یواش یواش تمام اختیارت به مصلحت نظام ویا واضح تر بگویم به آقای هاشمی رفسنجانی واگذار می شود ومثل اینکه به اقایان جهت رفتن به کشورهای جهان سوم نیز ویزا داده نمی شود واز طرفی دیگر نیز مثل اینکه آقایان مجبور شده اند به تمام ارمانهای خود پشت پا بزنند آخه می خواستند جلوی افزایش قیمتها را بگیرند ولی ناچار شده اند برای سال آینده بنزین را دو نرخه کرده و دوباره کوپن و از این حرفها درست کنند . حالا از اینها بگذریم شعر قشنگی از مرحومه شادروان پروین اعتصامی انتخاب کرده ام
گنج ایمن نهاد کودک خردی بسر زگل تاجی بخنده گفت:شهان را چنین کلاهی نیست چو سرخ جامه من ٬هیچ طفل جامه نداشت بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست خلیفه گفت که استاد یافت بهبودی نشاط بازی ما ٬ بیشتر ز ماهی نیست سنگریزه٬ جواهر بسی بتاج زدم هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست مرو گذشت حکیمی و گفت٬ کای فرزند مبرهن است که مثل تو ٬ پادشاهی نیست هنوز روح تو ز آلایش بدن پاکست هنوز قلب تورا نیت تباهی نیست بغیر نقش خوش کودکی نمی بینی بنقش نیک و بد هستیت ٬ نگاهی نیست ترا بس است همین برتری ٬ که بر در تو بساط ظلمی و فریاد داد خواهی نیست تو٬ مال خلق خدا را نکرده ای تاراج غذا و آتشت از خون اشک و آهی نیست هنوز گنج تو ٬ ایمن بود ز رخنه دیو هنوز روی ریا را سوی تو ٬ راهی نیست کسی جواهر تاج تو را نخواهد برد ولیک تاج شهی ٬ گاه هست گاهی نیست نه باژبان فسادی ٬ نه وامدار هوی زخرمن دگران ٬ با تو پر گاهی نیست نرفته ای بدبستان عجب خود بینی بموکبت ز غرور هوی٬ سپاهی نیست ترا فرشته بود رهنمون و شاهانرا بغیر اهرمن نفس ٬ پیر راهی نیست طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شر جز آستانه پندار سجده گاهی نیست قناعت مال یتیم است وباغ ملک صغیر تمام حاصل ظلم است مال و جاهی نیست شهود محکمه پادشاه دیوانند ولی بمحضر تو غیر حق گواهی نیست تو در گذر گه خلق خدا نکندی چاه به رهگذار حیات تو بیم چاهی نیست تو در نقد عمر گرانمایه را نباخته ای درین جریده نو صفحه سیاهی نیست به پیش پای تو گر خاک و گر زر است چه فرق بچشم بی طمعت کوه پر کاهی نیست
در آن سفینه که آز وهوی ست کشتیبان غریق حادثه را ساحل و پناهی نیست کسیکه دایه حرصش بگاهواره نهاد بخواب رفت و ندانست کان تباهی نیست جد و جهد غرض کیمیای مقصود است وگرنه برصفت کیمیا گیاهی نیست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 19:30 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
اقا اگر در سازمان ملل هنگام سخنرانی اقا ریس ما خیلی ها اگر نبودن رفقای مخلص که بودند ما که به تنهایی گفتیم که عدالت را در این جهان جهانی می کنیم
نان به سر سفرهایی ایرانی بلکه جهانی می آوریم اگر نشد جنگ می آوریم که در آن به گفته دوستان برکت فراوان نهفته است اگر ریس جمهور امریکا برای رفتن به دستشویی در جلسه سران کشورها در سازمان ملل از وزیر خارجه اش نظر می خواهدو اجازه می گیرد ما خودمان آنقدر مستقل هستیم که راسا تمام تصمیماتمان را ابلاغ کنیم اگر در گشور خودمان بیکاری و اعتیاد داریم به خودمان مربوط است اگر بعد از آمدن ما تمام دنیا با ما کج شده است آنها از اول سرمایه دار و امپریالیست بودند وما که از اول گفتیم زیر بار زور گویی های آنها نمی رویم اصلا ما چه احتیاجی به سرمایه گذاری آنها در کشور داریم ما خودمان هواپیما وتانک وتوپ می سازیم اصلا اگر زیاده حرف بزنند نفت هم برایشان نمی فروشیم تا از سرما در زمستان بمیرند اگر آنها ما را تحریم کنند روزه می گیریم و با این کارمان پدر این امریکا و استگبار را در می آوریم واگر در داخل کسی پیدا شد به ما اعتراض کند به جرم ضد انقلاب و جاسوس بیگانه بیچاره اش می کنیم و سر انجام به دوستانمان در رادیو و تلویزیون سفارش می کنیم چنان از کارها وعملکرد ما تعریف تمجید کنند که همه در دنیا حساب خود را ببرند خلاصه باید عرض کنم که ما به انرژی اتمی از نان شب هم محتاج تریم و به هر قیمتی شده باید سوخت آن ونیروگاه و دانش آنرا تهیه کرده واین تنها کسری کشور را جبران کنیم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 20:51 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتیکه از طرف عده ای از دست اندر کاران حکومت در ایران نقل قول می شود که مثلا پرونده وکلای این دوره مجلس را آقا امام زمان امضا کرده ویا آقا امام زمان نظرش بر ریس جمهور شدن آقای احمدی نژاد بوده وخبرش به آقای مصباح رسیده وایشان در تمام سیاستها و امور کشور بواسطه آقایان دخالت دارد این بار دیگر ریس جمهور امریکا ساکت نمی نشیند برای اینکه اگرقرار است افراد دست چندم ایرانی با نائب خداوند در روی زمین ارتباط داشته باشند ایشان که ریس جمهور نزدیک به دویست هشتاد میلیون نفر امریکای وریس جمهور تنها ابر قدرت جهان است با توجه به عرف دیپلماسی رایج در جهان با شخص اوٌل دنیا واخرت ملاقات کرده واز ایشان در باره حمله به عراق و افغانستان اجازه دریافت کرده پس اگر جرج بوش و خداوند دست به یکی کرده باشند دیگر کار ما ساخته است واین بار اگر آقایان مشکینی و مصباح هم اگر بتوانند نائب برحق خدا روی زمین را ملا قات کنند آنحضرت نیز از روی آقایان شرمنده خواهد شد بواسطه اینکه قبلا پروتکل همکاری بین خداوند وآقای جرج بوش ریس جمهور امریکا امضا شده است واگر قرار بر تکذیب و شایعه بودن این حرفها باشد باید اول از همه این آقایان در ایران حرفهای خود را در این باره پس گرفته که اگر اینکار را بکنند دیگر آنوقت است که وکلای مجلس وریس جمهور بدون امضای غیبی خواهیم داشت وریس جمهور امریکا هم که خواهد فهمید ارتباط ایشان با خداوند ی که بنده گان اورا به هزار حیله تزویر از بین میبرد امکان ندارد پس از آن ایشان نیز باید هرگونه ارتباط خودرا تکذیب وشایعه اعلام کند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:42 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچکترها دستگیری و حمایت می کردند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 2:52 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
دراحوالات « حجاج بن یوسف ثقفی » نوشته اند موقعی که مریض بود اطرافیانش مشاهده کردند که گریه می کند . وزیرش پرسید: سبب گریه امیر چیست ؟ حجاج با تاسف و تاثر تمام گفت: ظلمها وتعدیاتی که در طول عمر خود در باره امت وذریه محمد(ص) کردم مرا می گریاند .
وزیر برای تسلیت و خوشامد او گفت: نخیر شما از این جهت هیچ نگران و مضطرب نباشید زیرا تمام کارهایی که شما در باره امت و ذریه محمد(ص) مرتکب شده اید هر یکی از روی حجت ودلیلی بوده است وقانونی است لکن حجاج را این تسلیت متملقانه خوش نیامد ودر رد سخن وزیر چنین گفت : اگر فردای قیامت هم من امیر باشم و تو وزیر مطلق العنان این دلیل و حجت تراشیها رایج موثر خواهد بود امٌا متاسفانه که من و تو فردا در آتش جهنم خواهیم بود و امکان و فرصت دلیل و حجت تراشی وقانونی وانمود کردن خلافها وجود نخواهد داشت/ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:57 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام ما ایرانی ها عجیب ملتی هستیم اوٌل یک کاری را یواشکی شروع می کنیم بعد اگر صداش در آمد اول از همه تکذیب می کنیم بعدا که سند مدرک دادن مذاکره می کنیم می گویم قصد ما آن نبود و این بود خلا صه همیشه محکوم می کنیم آنهایی را که به ما گیر داده اند واگر خطا از طرف مدیران ما بود آنرا ندیده می گیریم چون همیشه فکر می کنیم مدیران ما معصوم وطیب و طاهر بدور ازهر گونه اشتباه هستند واگر در جایی یا توسط کسانی محکوم شدیم باز از پای نمی نشینیم به همه اعلام می کنیم که ما خودمان پیروز میدان هستیم وبه کارهایمان باید ادامه بدهیم وانهایی که با ما چنین برخوردی کرده اند دچار همانغرض و مرض قدیمی خو د شده اند وبلافاصله تمام عمله و اکره و دوستان در جاهای دیگر به پشتیبانی از ما قانون قطع ارتباط با کسانی که به ما تو گفته اند تصویب می کنند که البته بعضی وقتها در هنگام اجرایی آن قانون که دچار مشکل می شوند یواش یواش از خر شیطان پایین می آیم واگر با کارهای اینچنینی ما اگر رعایا وکشور ما آسیب دید به روی مبارک خود نمی آوریم وتمام تقصیرها را به گردن استکبار جهانی که از دوران ما قبل تاریخ باما سر ستیزه وناسازگاری داشته می اندازیم البته در اینجا داستانی را که مرحوم پدرم در باره یکی از همشهریانم که در دهه بیست و سی وکیل دادگستری در شهر ما بوده می گفت ایشان وقتی که وکا لت کسی را قبول میکرد و بعد از صدور حکم این آقا و موکلش اگر محکوم می شدند در ضمن پایین آمدن از پله ها دادگاه این اقا به موکلش میگفت محکوم شدیم امٌا شرافتمندانه محکوم شدیم وسلام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 6:34 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
بلاخره بعد از سه سال من هم به یک عروسی که ارگسر و ازاین حرفا داشت رفتم جایتان خالی دیشب به دعوت یکی از همسایگان بازار که عروسی برادر ش بود و در یکی ازمحله ها ی جدید شهر که در انجا ساکن هستند جشن گرفته بودند آنها که از اهالی روستای همین نزدیک شهر هستند مراسم و رسم روسومشان با ما فرق می کند واینکارها بود که برای من جالب بود من که به اتفاق یکی از همسایگان مغازه ساعت هشت شب به آنجا رفتم ضمن خوش آمد گویی از طرف خانوده داماد ما را در جای نشاندن و در همین حال همین گروه شادی مشغول رو براه کردن وسایل خویش از قبیل ارگ و گیتار و ساز ترکی بودن و بعد از آماده شدن آنها یک سینی ویک دسته گل آوردند گذاشتند روبرویی من و اسرا ر کردن که شما باید طوی بیی باشی ( طوی بیگی) که کارش همان تحصیلداری یا همان تحویلداری است و در ضمن خودکار و دفتری دادند که هر که زاکاس پولی دادند نامشان ومقدار مبلغ رابنویس وبدین صورت بود که دوستان و فامیل و آشنایان داماد یکی یکی می آمدند مبلغی به عنوان انعام به خواننده و فیلمبردار میدادندو سپس پولی بسلامتی داماد وعروس وخانواده آنها وهمچنین برای تک تک افراد که دوستانشان بودند و همه شان را به اسم نام می بردند و درضمن ترانه ای درخواست می کردند و رهبر ارگسر آنرا پیش من می آورد ومن هم بهمراهی چند نفر بعد از شمارش با قید نام زاکاز دهنده و مبلغ آنرا می نوشتم و در بعضی وقتها یک نفر و چند تا شروع به رقصیدن می کردند که باز دوستان و فامیل آن به ایشان شاباش می دادند . او نیز بعد از اتمام رقصش پولها را برای ما می آورد وباید ما با ذکر نام ایشان ومبلغ آنرا می نوشتیم ودر حدود ساعت دوازده شب شام را دادند و باید یاد آور بشوم که هنوز مراسم عقد و عروسی در شهر ما مخلوط اجرا نمی شود یعنی آقایان جدا وخانم ها جدا از هم در مراسم شرکت می کنند ویک موضوع دیگر بگویم که به لطف همسایگی شهر ما با کشور آذربایجان مشروبات الکلی در شهر فوت و فروان شده و بعضی از جوانان مجلس که سری به خمره زده بودند .خستگی نمی شناختند .در ساعت دو بامداد بود که نوبت به تعریف از داماد و آمدن ایشان به همراه ساقدوش وگل و شمع و شیرینی به مجلس جشن فرا رسید و خواننده مشغول به خواندن تصنیف درباره ایشان و هریک از میهمانان که پول به سر و روی آنها می ریختند شد و سپس مراسم را به پایان رسانید وبنده که خوم نیز مقداری خرج کرده بودم وبا تحویل دادن پولهای جمع آوری شده بمبلغ هفده میلیون ریال به برادر داماد مجلس را به همراه دوستم ترک کردم خلاصه شب خوبی بود برای ما هم که خوش گذشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 19:50 توسط هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت دوستان گلم امروز یک وبلاگ به وبلاگ های اهری اضافه شد بنام کامپیوتر مبین که در باره کامپیوتر می نویسدhttp://http://www.computermobin.blogfa.com/
فردا که مدرسه ها باز می شود وخانواده ها با هزار زحمت ومشکل با تهیه ملزومات مورد نیاز بچه ها یشان آنها را راهی مدرسه میکنند . بنده که در بازار بودم واز نز دیک شاهد آنها ذر این روزها بودم .مثلا خانمی که دو ماه زحمت کشیده ویک پشتی قراجه دو متری بافته بود که قیمت آن قبل از این انتخابات شانزده میلیونی پنجاه هزار تومان بود و الان به یمن همان پیروزی که صادرات فرش خیلی کم شده همان فرش را با هزار زحمت به سی و پنجهزار تومان می فروشد با درنظر گرفتن قیمت مصالح اولیه که هفده هزار تومان میشود . می ماند هیجده هزار تومان که بیچاره می خواهد برای بچه اش مانتو و کیف و کفش ولوازم تحریر بخرد . و یا باغبان و کشاورزی که پارسال به علت سرما زدگی درختان میوه جیب اش خالی بود وامسال نیز به یمن وارد کردن میوه با پول نفت انهم در تابستان که نتوانسته هزینه چیدن وحمل و نقل و جعبه میوه هایش را بپر دازد باز شرمنده بجه هایش است . ولی هستند کسانی که این روزها بازار شان داغ است از قبیل سکه و طلا بدنبال پیدا کردن مدارس غیر انتفاعی که معلم هایش حداقل دارای مدرک لیسانس ویا فوق لیسانس و دکترا باشد وهزینه اش هم برای آنها رقمی نیست وبازشعری از باب دوٌم بوستان سعدی حکایت بیست و سوم شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور برسقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را بنیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همیکرد فریاد و می گفت شوی: مکن روی برمردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق بشمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زده است این مثل پیر ده ستور لگد زن گرانبار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد بشب خفتن از دزد کس نی نیزه در حلقه کار زار بقیمت تر از نیشکر صدهزار نه هر کس سزاوار باشد بمال یکی مال خواهد یکی گوشمال چو گربه نوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ یوسف درد بنایی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 19:19 توسط هاشمی
|
|
||
website hosting count:
line or your